تبليغاتX
غزلخواب...

غزلخواب...
چیزی که بعد رفتنت از خود نداشتم/ تنها خودم که پیش خودت جا گذاشتم...  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
 

 سلام
یه چیزی عین یه شعر در پیتی نوشتم.. اما نه شعره نه با هیچ نوع پیتی نسبت داره!... 
یک نوع بازی با جمله هاست که قدیم قدیما من و داداشم رو سرگرم میکرد...
و مثل یه مشاعره انجام میشد..
همین!

در ضمن اجباری هم در کامنت گذاشتن نیست!... ( نه که تا حالا بوده!)...

 

دست بالای دست/ اندازها را بپا/ توی کفشی کن که سایز خودت باش / تا صبح دولتت بدمد / ت گرم !...

 

سحر بختیاری...

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 10:16 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
 

سفر رسید.. دلم را گرفت ..با خود برد

به دست آهنی شهر بی ترانه سپرد

 

و پای سنگی یک اتفاق رنگارنگ

که سهم آبی من را از آسمانم خورد↓

 

به خواب امشب من بی اجازه افتاده

و کرده شیشه ی احساس شعر من را خرد

 

همان که عاشق میدان شهر قرمز شد

به جان کوچه ی آبیّ مان قسم می خورد!

 

کنار پنجره بودم که شب سفر آمد

تورا گرفت؛ سحر تا همیشه در من مرد...

 

 همین!...

 

سحر بختیاری...

اردی بهشت ۹۰

 

 

 

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 2:38 قبل از ظهر ] [ سحر... ]
تقدیم به کسی که همه چیز را با شعر برایم آورد...

برای تولد  آقای حامد.. حامد آذری...

 

ترانه و غزل و هر چه حس زیبا تو

بلند و ساده ترین شعر ناب دنیا تو

 

تو بهتر از رومِ اُ پای عشق می مانی

قسم به روح جنون و به اشک... لیلا.. تو

 

چه گرم، بوسه به میدان شهر آوردی

چقدر ساده شدی پاسخ معما تو

 

وآنقدر به من آمیختی نفهمیدم

که من خودم سحر ِ قصه بوده ام یا تو؟

 

و بعد از آن به  "تو را دوست دارمت" در چت

 به شکلکی که دل و بوسه می برد تا تو

 

به جاده ی خودمان.. پیچ های سرگردان

به چادری که من و شعر بود و دریا.. تو

 

تو شعر خواندی و خواندی و خواب من را برد

به قصه ای که فقط قصه بود و رویا .. تو..

 

همیشه حس حسادت عجیب در من هست

علی الخصوص به آن شب که دست من را تو..

 

نه شاعرم و نه شعری به جز تو در من هست

فقط همینکه بدانی برای تو.. با تو...

 

سحر بختیاری...

۱۵ فروردین ۹۱

 

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 2:26 بعد از ظهر ] [ سحر... ]

 

از آسمان خانه هوا را گرفته بود

"مرد" ی که بوی کهنه تر از " نا " گرفته بود

 

شعری که قورت داده شدم توی مشت هاش

آن شب کنار پنجره بالا گرفته بود

 

آتش به هسته ی ضربانم رسیده بود

جایی که قبل از آن همه سرما گرفته بود

 

" تو" توی عکس آبی آغوشمان نبود!

دوربین دوباره بی تو مرا "ما" گرفته بود

 

شاعر شدم دوباره "تو" را پس بگیرم از

دیوی که توی قصه ی "من" جا گرفته بود...

 

سحر بختیاری...

۲۸ اسفند ۹۰

Montag, 19. März 2012

...Frankfurt am Main

 

 

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 11:7 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
 " روی هر اسم کلیک کردم دیدم خبر هم بدهم هیچ کس آنقدر بی کار نیست که کار اضافی برای خودش درست کند.. برای همین از اطلاع رسانی منصرف شدم.. مثل همیشه.. هر که آمد خوش آمد! "... 

 

نشد بشود ننویسم!!!...

 

برای این روزهایمان...

 

سر از زبان دلم بیخودی درآوردم

برای درد سرم درد بدتر آوردم

 

سری که درد نمی کرد بیخودی بستم

به عشق، طعنه زدم اسم دیگر آوردم

 

و من که مرد تر از مرگ زندگی کردم

و من که زن شدنم را به بستر آوردم

 

{درست اول قصه صداقتم را خورد

و حمله کرد به روحم .. طاقتم را خورد}

 

 ...

 

شنیده بودم از اول که زندگی خالی ست

به جای هر چه که می شد کبوتر* آوردم

 

عجیب پنجره ها فکر شاعری بودند

و من که تازه سر از فکرشان درآوردم↓

 

به دست باز تو بی پرده گفتم آنچه گذشت

از آنچه بود، "فرا-خوب" و بهتر آوردم

 

به عشق چایی هل دار شعر چشمانت

کنار حوض غزل ها سماور آوردم

 

همیشه توی دلم "شورشانه" می آیی

همیشه بعد تو! خودکار و دفتر آوردم

 

برای کشتن صبحی که می روی از من

هزار و یک غزل از شب فراتر آوردم...

 

سحر بختیاری...

دی ۹۰

Freitag, 20. Januar 2012

...Frankfurt am Main

 

* من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم..( محمد ارثی زاد)

 

[ جمعه 30 دی1390 ] [ 4:12 بعد از ظهر ] [ سحر... ]

من خوشبختم!!!...

***

 

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی
*

 

آخرین حرف؛

 شاید شبیه "شعر" هم باشد...

 

 

کوتاهی کردم

در حقم

باید بلند شوم

به روی خودم نیاورم

 

حواسم را از پنجره پرت کنم

پرده ها را بکشم

از دیروز

در را محکم ببندم

روی فردا

 

چشم ِ در را بپوشانم از خودم

با آدامس نعنایی ریلکسی که

دیروز از جیبت افتاد

 

خیالم را روی تـــــــــــــــــخت بخوابانم

و بگذارم امشب

گرگ به گلۀ گوسفندها حمله کند

یک گرگ

دو گرگ

سه گ ُُُُُُُُُُُُُُرگـــــــ ...

 

حالا آنقدر گـــــــــــرگ دارم

که بتوانم حق مطلبم را پس بگیرم

از خواب های معصومی که

پی در پی

پای همین پنجره

توی اتاقم ریخت

 

دارم دیگر تو را نمی فهمم

دارم شعر نمی گویم!...

 

سحر بختیاری...

۱۰ آبان ۹۰

Dienstag, 1. November 2011

.Fr

 

*مهدی فرجی...

[ چهارشنبه 11 آبان1390 ] [ 0:31 قبل از ظهر ] [ سحر... ]

 

 

تابستان

 از لای انگشتان درخت

ومن

از سر تو

می افتد

 

زمستان

 از درخت

و من ِ خالی

از من

بالا می رود...

 

 

 

سحر بختیاری...

۴ مهر ۹۰

Montag, 26. September 2011

.Ffr

 

 

 

!..کامنت های بدون مشخصات واقعی تایید نخواهد شد..!

 

[ دوشنبه 4 مهر1390 ] [ 3:4 بعد از ظهر ] [ سحر... ]

این روزها

پنجره

توی دفتر شعر هر دختری

پیدا می شود

خدا کند فقط

پای پنجره

تو نباشی!!!....

 

سحر بختیاری...

مرداد ۹۰

 

[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 2:20 قبل از ظهر ] [ سحر... ]

" هنوز خواب غزل های ناب می بینم "

... 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 17 شهریور1390 ] [ 5:34 بعد از ظهر ] [ سحر... ]

 

 

اگر تو را نداشتم

این همه دغدغه

 مهمان هر روز سفره ی ذهنم نمی شد

اگر من را نداشتی

 از علم نگرانی ها

و غصه ی از دست دادن

چیزی نمی دانستی

و ما

چقدر  این دغدغه ها رو دوست داریم

نه؟!...

 

سحر بختیاری...

۱۷ مرداد ۹۰

08.Sep.2011

 

[ پنجشنبه 17 شهریور1390 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
  بخاطر سالروز دلتنگی هام...

 

روزهایی که بودی و می خواستی نباشی و من خیال می کردم که هستی و می خواهی برای همیشه باشی...

 

لعنت به جیغ گوشی افتاده زیر میز

لعنت به این اتاق پر از بغض های تیز

 

لعنت به لحظه ای که به تو خیره می شوند

از گوشی ات به موج صدایت دو گوش هیز

 

لعنت به عکس خنده ی تو توی خوابهام

دوربین.. و ژست خال تو و واژه های چیـــــــــــــــــــــز..

 

لعنت به نسخه های تو و اعتماد من

لعنت به قرص های بی اثرت / بر من ِ مریض...

 

یک سال و سه ماه پیش

 نمی دانستم آخر جاده های آبی، به در باغ سبز می رسد...

 

 

یه کاری کن که برگردم به یک سال و سه ماه پیش

بمونم توی اون روزا..نیام تو خاطراتت پیش

 

تو برگردی به فروردین..نیفتی دست ماه تیر

بریم تو چشم هم گم شیم بدون حرف یا تفسیر

 

یه کاری کن فراموشم بشه روزای تو خالی

پرش کن با خودت حتی اگر حالا که بدحالی

 

یه کاری کن بفهمم ..شایدم تقصیر از من بود

من از مردونگی گفتم تو گوشت تشنه ی زن بود...

 

 و آخرش...

 

تلو .. تلو .. به زمین می رسد که پا بشود

که بعد  ِخود، بتواند از او! جدا بشود

 

 و سرفه های پر از خلط  ِ واژه می خواهد

به حلق شعر بیاید  که راه وا بشود

 .

.

.

نگاه خسته ترین پنجره چه زیبا شد

گمان کنم که بخواهد زن ِ شما بشود

 

همین که پنجره بی پرده سمتتان وا شد

و خواست منظره ی کوچه با صفا بشود_

 

ـکسی رسید.. بغل کرد خستگی تو را

و خواست توی دلت بی اجازه جا بشود

 

شکست پنجره؛ 

در گوش کوچه ها پیچیدـ

که رفت بعد ِشما تا زن  ِ خدا بشود...

 

 

 

سحر بختیاری...

۲۲ خرداد ۹۰

Dienstag, 12. Juli 2011

.Fr

 

چقدر دلم زیارت حافظ می خواهد این روزها!!!...

 

 

 

 

[ چهارشنبه 22 تیر1390 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ سحر... ]

دارم از شعر می روم .. اما

نگران غزل نباش اصلن

غزلت را به هر کسی بدهی

عاشقت می شود شبیه من

 

می روم از خودت به زندانت

اعتصاب غذای احساس است

بگذار شعرهای لاغر من

گم شود لا به لای پیراهن

 

توی پیراهنم فقط خودم ام..

من و یک اتفاق تازه و تر

اشک راه جدید پیدا کرد

سمت ِ یک کشف تازه

کشف ِ " زن "!!!

 

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

زیر پایم خالی شد
به همین زودی!!!

دارم فرو می روم
در تاریکی ِ یک اتفاق روشن ِ روشن...

 

... 

 

همیشه هم تلخ نیست

خالی شدن زیر پا

گاهی فرصتی است

تابفهمیم

آسمان چرا آبی ست

و پرواز

 کجای بالمان گم شده

 

...

 

وقتی زیر پایت خالی می شود

فرقی نمی کند کجا باشی

حتی اگر بهشت

به پای تو ثبت شده باشد...

 

سحر بختیاری...

۲۰ خرداد ۹۰

Freitag, 10. Juni 2011

.Fr

 

[ جمعه 20 خرداد1390 ] [ 10:24 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
برای خودم هم عجیب بود. اینکه ساعاتی از شب گذشته دلم برای شمعدانی های کنار باغچه تنگ شد.. به حیاط زدم .. مه، زیر نور تیر چراغ برق می رقصید..

 تا همه خواب بودند همۀ ابرهای نیمه شب کوچه را به آغوش خودم آوردم..

 

 من بودم و ابر قد کوتاه نیمه شب و شمعدانی های بی خوابم...

 

 

 

همۀ شمعدانی ها را با مشتی زمین و تکه ای آسمان، در گلدان گذاشتم..

لب طاقچۀ همان پنجره که همیشه پارتی انتظار است.. نزدیک ترین جا به خاطره های تو...

 

 

می بینی ؟!

آسمان با انگشت اشارۀ دلتنگی هام ، پایین می آید.. و توی آغوش خودم برای خودم می بارد...

تو بیا!!!

       آبی ترین ها را به پایت خواهم ریخت...

 

سحر بختیاری...

۱۷ خرداد ۹۰

Dienstag, 7. Juni 2011  

.Fr

 

[ سه شنبه 17 خرداد1390 ] [ 10:54 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
 

 

سایۀ در

 روی پاشنۀ نیمه شب باز می شود..

صدای کفش زنانۀ ترس

به بی پردگی ام نزدیک تر شده..

دلشوره های بنفش تخت

زودتر از نوازشت

زیر پتو لم می دهد..

کاش جای خالی تو را

هیچ

پر نکند!!!...

 

سحر بختیاری...

۴خرداد ۹۰

Dienstag 24 Mai

[ چهارشنبه 4 خرداد1390 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ سحر... ]

درود

شرمنده ! اگر در حین تقسیم کردن بداخلاقی هایم با شما، پشیمانی به سراغتان می آید..مثل همیشه جدی نگیرید و باز هم بخوانید

خوشحال تر از یک آدم خوش بخت چه کسی است ؟ من همانم بعد از نظرات سازنده ی شما..و متشکرم که تحمل می فرمایید

...همچنین

...با سپاس فراوان از بذل توجه جناب آقای مسعود امیری...  به بدخلقی های من که گاهی

 

 

همیشه مثل جاده پر از پیچ و تاب بود

دنبال ِ اتفاق کسی توی خواب بود

 

دنبال یک نشانه شبیه خود ِ خودش

در گیر و دارِ کاغذی یک کتاب بود

 

همّیشه لای دفتر شعرش علامتِ

یک پرسش بدون دلیل و جواب بود

 

بین چهار چوب و سه تا میخ آهنی

رویای حس آبی او توی قاب بود

 

هر شب در آرزوی کسی شکل عکس قاب

در انتظار رد شدن یک شهاب بود

 

گاهی دلش به وسوسه ی یک گناه خوب

هی نقشه می کشید.. که شاید ثواب بود

 

در پشت بام خودکشی اش علتی جوان

تنها دلیل محکم این انتخاب بود

 

از زیر پلک پنجره توی اتاق ریخت

بادی که پشت شیشه پر از انقلاب بود

 

سرگیجه های پرده سرایت به میزکرد

لیوان قرص شعر پریشب که آب بود

 

دیشب شکست .. قرص به مردن ادامه داد

توی حیاط خانه پر از اضطراب بود

 

                    از پشت بام خانه به آغوش زرد باغ

...بعد از طلوع پنجره زن خواب ِ خواب بود

 

...سحر بختیاری

Donnerstag, 31. März 2011

پنج شنبه 11 فروردین 90

[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ سحر... ]

 

...

دنیا، با تو شیرین است؛

بی تو ، زهرمارترین خاطرات تیک و تاک، می ریزد وسط سفره ی نیمه شب دلم و می شود همین ها که می خوانی

به هیچ کدام از سیم کارت های ایرانسل، اعتباری نیست

حتی تلفن های عمومی هم ممکن است تو را بدزدند وقتی حوصله ات سر می رود

پس خودت بگو سربه کدام شانه ی بیابان بگذارم وقتی که زمین گرد است؟

وقتی این زهرمار، یک روز در میان در دهان ذهنم ترشح می شود و می شود خوره ی سایه های خوشبختی؟

کابوس هایم همه شبیه سیم کارت موبایل شده

شبیه اتفاقی که ممکن بود در نبود من بیفتد

شبیه یکی به میخ کوبیدن و بعدی را به نعل

شبیه با نگاه پس زدن و با شعر پیش کشیدن

و شبیه آدمی که سر تا پای احساسش شیره مالی شده است

...

درد امشب دوباره پشت در است

آخرین قرص های تصمیم است

گریه تسکین نمی دهد دیگر

پای این غده چاره تسلیم است

 

درد توی اتاق می آید

چه بزرگ و رشید تر شده است!

می فشارد مرا به آغوشش

می کشاند به روی بغضم دست

 

عاشق بوسه های او شده ام

نرم و نازک ، لطیف و بارانی ست

می دود تند توی رگها تا

حس کنم  جای ماندن اینجا نیست

 

دست من را گرفته می کشدم

سمت آن پنجره که می دانی

رد پایی که از خودت بردی

آخرین لحظه های بارانی

 

قرص ها را که قورت می دادم

طعم یک قطره آسمان را داشت

چقدر حس آبی خوبی

توی چشمان قرمزم می کاشت

 

وقت کنده شدن از عقربه هاست

شایدم بعد من تو هم پاشی

(اگرم توی راه گم شده ای)

آرزو می کنم کنار خودش

توی دردت همیشه تنها شی

 

مثل سهراب من نمی خواهم

پی کفشم همیشه گم باشم

دوست دارم بدون قایق و آب

بروم بی تو ..باز پیدا شم

 

می سپارم تورا به سیبی که

جلوی چشم خیس من چیدی

تو بمان و دلیل مسخره ات

اینکه از رفتنم تو ترسیدی

 

...سحر بختیاری

Freitag, 18. März 2011

اول فروردین 1390

 

...

...خودت بهتر می دانی چندمین آتشفشان زیرخاکستر بیدار شده است

 

قبل از حدیث آل کسا قرص می خورم

دیگر به جای نذرو دعا قرص می خورم

 

با یک اشاره نام مرا حذف می کنی

با نام تو..وَمن..وَخدا..قرص می خورم

 

شب های پشت پنجره درد آور است پس

یا می زنم به پنجره یا قرص می خورم

 

باید از این به بعد دلم را سبک کنم

یک مشت بغض و خاطره با قرص می خورم

 

وقتی که قرص ماه تو بر من حرام شد

هر شب کنارپنجره ها قرص می خورم

 

تا یک دروغ تازه سراغم نیامده

زیر پتو بدون صدا قرص می خورم

 

امشب برای خودکشی شاعرانه ای

با هر غزل.. ترانه.. سه تا قرص می خورم

 

اصلن چه فایده بشماری که چند تا..

ربطی ندارد این به شما قرص می خورم

 

بیست و چهاردانه همینجا کنار شمع

...بعد از افول عشق و وفا قرص می خورم

 

...سحر بختیاری

 فروردین 1390

 ۲۸. März 2011

 

[ دوشنبه 8 فروردین1390 ] [ 12:44 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
 

ممنون از همه ی دوستان...

می آیم...

 

 

من سیر هستم زندگی را چونVollbild anzeigen

احساس خود را لای نان خوردم

روزی که دختر/ بچه گی ها را

تا خانه ات با خنچه می بردم

 

در من کسی با درد می آمد

من در خودم دنبال " من " بودمVollbild anzeigen

در نقش مادر شیر/ می دادم

اما نفهمیدم که زن بودم

 

 

من خوب یادم هست آغوشت

بوی غریزِه  یا  تعفن داشت

وقتی که دست مرگ سنگینت

در روح من تخم جسد می کاشتVollbild anzeigen

 

بااینکه خالی بودم از ماندن

اما نیازت را پدر کردم

با گریه های نذر سجاده

شب را برای خود سحر کردم

 

دست از لبم بردار ! من مَردم ! Vollbild anzeigen

در صحنه ی بعدی خودم هستم

دیگر نمی خواهم که زن باشم

از هر سکانس دلبری خسته م ...

 

سحر بختیاری...

۳۰  دی ۸۹

۲ بامداد

[ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 12:12 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
بیا قدم هایمان را برداریم

و نزنیم

 بر صورت برف هایی کهVollbild anzeigen

سپید می کنند

روی عاشقانه هایمان را آخر زمستان

با صدای بلند دوست بداریم

تا بهمن سرازیر شود

سمت قرار ما...

 

سحر بختیاری...

۲۸ دی ۸۹

۴۵ دقیقه ی بامداد

[ سه شنبه 28 دی1389 ] [ 0:54 قبل از ظهر ] [ سحر... ]
رقم نوری  ِدوست داشتنت

در همان قطره اشک هایی است که

به خورد آستین پیراهنم رفت

 

هر دوی ما از گم شدن می ترسیمVollbild anzeigen

من برای اینکه

نیستی تا برایت بگویم چقدر دوستت دارم

وتو برای اینکه

به همه ی آن اعداد گم شده مدیونی

 دیگر نمی یابیشان

تا حلالیت بطلبی...

 

سحر بختیاری...

۲۵ دی ۸۹

 

حامد:

آنقدر عاشقی که "دوست داشتن" هم برای تو کم است..

آنقدر شاعری که واژه ها همه در تسخیر تواند..

چیزی برای من نمانده اما نه در مقابلت ، که پیشاپیش از تو سبقت خواهم گرفت!!

مراقب باش نفس کم نیاوری..

...

[ شنبه 25 دی1389 ] [ 7:3 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
چطور نگران نباشم ؟

 که حتی هوای سحر

وقتی تو را نفس می کشد

عاشقت می شود

وقتی زیر پای تو

 همه ی خط کشی های خیابان

 به وجد می آیند

سوت  می زنی

مرغ عشق

کسی را دیگر نمی خواهد جز تو

و بچه ها تو را با انگشت نشان می دهند

تا برایت از حفظ شعر بخوانند

و...

چطور نگران نباشم

وقتی همه ی این اتفاق ها

تو را به دیگری می دهند!!!

 

 تو دستم را رها نکن !

من قول می دهم وقتی زیر درخت توت

شیرین می شوی

چشم هایم را ببندم

قول می دهم در تنگنای کوچه ی بن بست

ترس نگذارم توی دستت از نگاه مردم

تو روی دیوار

 هر چه می خواهی بنویسVollbild anzeigen

فقط قول بده

مرا در جمعیت کلمات گم نکنی...

 

سحر بختیاری...

۲۵ دی ۸۹

 

 کامنت آقای حامد:

بارها شنیده ای که "ماه پشت ابر نمی ماند "

حالا چراغ اتاقت را خاموش کن و به روشنایی چشمانت خیره شو!!

آنچه مرا به کمک آن یافتی نوری بود که از چشمانت بر هستی ِ من تابید..

پس تا چشمانت را نبسته ای من هستم..

...

 

[ شنبه 25 دی1389 ] [ 0:15 قبل از ظهر ] [ سحر... ]
سر خیابان کدام شعر ایستاده ای

Vollbild anzeigenکه حسرت زل زده است

و ناخن هایش را حریص تر از همیشه

می جود؟

چقدر تماشا در دختران آنور خیابان ریخته!

نمی گذارم کسی قله های احساست را فتح کندVollbild anzeigen

 ...

 

خیابان یک طرفه است

و من هر روز

 با التماسی که دست به دامن چشمانم می شود

 در دفتر جریمه ات می افتم

 ...

 

چقدر آغوش روی بازوانت ماسیده

و بوسیدن روی لب های من

 

آن سوت همیشه سوار بر لبت

از حال پیاده ای دلباخته خبر ندارد

و مرغ عشق مغازه ی سر خیابانVollbild anzeigen

که سیییییییییییر   با تو عشق بازی می کند

نمی داند

 احوال کسی را که پشت تابلوی ورود ممنوع

ایستاده

 

چقدر حرف های در ِ گوشی پشت خط مانده

که مجاز به رسیدن نیست

 

خط های قرمز را کنار بگذار

و دستی سفید تکان بدهVollbild anzeigen

مستقیم به من نگاه کن

نگاه کن!!!...

حالا گرم می شویم ...

 

سحر بختیاری...

۲۴ دی ۸۹

 

 

 کامنت آقای حامد:

با هر سوت نغمه ای تازه از تو می سرایم..

با یک نگاه جریمه شدی و تا همیشه در قلب من توقیفی..

 

...

 

 

[ جمعه 24 دی1389 ] [ 2:42 قبل از ظهر ] [ سحر... ]
با صدای بلند

                دوستت دارم

ماورای بنفش

                 خوش بختم با تو

 

در زمستان ترین شب های تنگی نفس

تابستان ترین ظهر شدی

 

زیر سایه های گل باقالی ِ یاس ترین عشق

به آرام ترین نسیم آغوشت

دعوتم کردی

 

و حالا

می توانیم با هم

آسمانی ترین آبی را

برای حوض بیابان زده ی دست هایمان

بیاوریم

 

دوست دارم برای تو

هر روز

دسته گل های سفیدی که سال ها به آب دادم

از آب بگیرم

و توی گلدان آبی روی تاقچه بگذارم

وبه جای فال هایی که تا دیروز می خریدم

تو را بسرایم

 

بیا چشممان را ببندیم روی هر چه غیر ماست

و بال هایمان را

با آسمان آشنا کنیم

 Vollbild anzeigen

دستت را به من بده

تا  اتفاق دیگری  تورا از من ندزدد

 

 

همیشه باش ...

 

 سحر بختیاری...

۲۴ دی ۸۹

 

 

[ جمعه 24 دی1389 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ سحر... ]
مثل بعضی ها ، روی کاغذ نمی نویسم که بعد منتظر بمانم تا برای خبر پاره شدن نامه های پی درپی ام بنشینی و اشک بریزی . همینجا می نویسم که ماندگار باشد و اشک تو را هم نبینم .

این ها نامه نیست . حرف های در ِ گوشی است . ولی نیستی تا در تاریکی شب ، زیر نورشمع ،  آهسته مثل نت های موسیقی دریا، در گوش تو بریزم .

وقتی فکر می کنم قرار است یک روز برای همیشه کنار تو باشم ، احساس ضعف می کنم که حس لامسه ام گنجایش این هم زیبایی را نخواهد داشت.

(حتمن می پرسی چرا اینقدر از لمس می گویم و حس لامسه .. برای من حس لامسه از بینایی با ارزش تر است . وقتی چشمت را می بندی و همه زیبایی ها را با سر انگشتانت حس می کنی ، دیگر هیچ وقت از دستش نمی دهی. برای همیشه در عمیق ترین جای حافظه ات خواهند ماند.  حتی وقتی نتوانی ببینی...)

توی کوچه های این دل لعنتی ام ، دختر بچه ی کوچولوی شیطونی ، بالا و پایین می پرد و دور خود می چرخد . می ترسم زمین بخورد !!! بیا دستش را بگیر !  ممکن است بعد از زمین خوردن دیگر نتواند به همان شادی و شنگولی همیشه باشد.. دستش را بگیر و گاه گاهی برایش پفک هم بخر ...

 

 

 

 سحر بختیاری...

۲۲ دی ۸۹

 

کامنتی از دوست بی نظیرم  حامد :

چقدر شاعری ام ناتوان شده امروز..
چرا که یار به من بدگمان شده امروز

به زیر خنجر و تا عمق ِ آتشش رفتم
چقدر عاشقی ام امتحان شده امروز

دلیل شاعری ام تف به صورتم انداخت
که عشق،لایق ِ آب ِ دهان شده امروز

دلم خوش است که شاید بهای آب ِ دهان
درین تورم بالا گران شده امروز!!!

چنان قیامتی از خشم خود به راه انداخت
مگر زمانه ی صاحب زمان شده امروز؟

مرا ز قلب خودش رانده ، حال و احوالم _
شبیه کفتر بی آشیان شده امروز

به زیر خنجر ِ عشقش به سجده خواهم رفت
که تیغ فرق ِ سرم را نشان شده امروز

***

از ارتفاع ِ [داغ] غزلهاش می روم بالا
بفکر خودکشی ام، می زند سرم.. حالا..

...

ممنون  آقای حامد...

[ چهارشنبه 22 دی1389 ] [ 3:36 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
دیگر شور عشق را درآورده این اشک های لوس و بچه ننه!!!

پلکم را به این امید می بندم که وقتی باز می شود، ببیند همه ی آنچه را که همیشه کم می آورده درخود بعد از فیلم های هندی..خط هایی می آیند و می روند از کنار چشمم به سمت مرکز.. زرد و سیاه..روی آن ها سوار می شوم تا مرا با خود ببرد هر جا که خواست..بازهم همان حفره های سیاهی که زیر پایم خالی می شوند و در خودم می پیچم از دااااد نزدن.. چاله های فضایی که همیشه گرسنه ی جنازه ی رویاهای من بوده اند..اما کسی آن دور ها دارد چاله ها را پر می کند.. عرق می ریزد .. نفس نفس می زند..دارد جاده می سازد.. کنار جاده درخت می کارد..

چقدر قدرت می گیرم از نگاهش..نزدیک تر می شوم.. می شناسمش..اما واقعی نیست..شبیه حس رنگی فیلم های هندی است از پشت شیشه..شبیه صحنه های عشق بازی و شال های رنگی رها شده در باد.. شبیه نگاه های زیر چشمی معشوق..مثل موهای بلند دختران هندی..مثل نگاه جذاب و عمیق هنر پیشه های مرد در فیلم های هندی..می نشینم ببینم آخر فیلم بهم می رسیم یا نه..

 

 

 

کسی احساس یک دیوانه راجدی نمی گیرد

کسی زنجیر های خانه راجدی نمی گیرد

 

کسی اصلن نمی گیرد سراغ شمع دیشب را

خدا هم بال یک پروانه را جدی نمی گیرد

 

پریشانی خواب چشم هایم را نمی بیند

کسی در من نیاز شانه را جدی نمی گیرد

 

کسی که با خودش در شعر هایم شور می آورد

حقیقت های این افسانه را جدی نمی گیرد

 

درست است اینکه هر لحظه به یادش مست می مانم

خودش تاثیر ِ این میخانه راجدی نمی گیرد

 

دلم بیچاره گم شد زیر آوار خیانت ها

و این حق است او * ویرانه را جدی نمی گیرد

 

و می دانم که خواهم رفت یک روز از غزل هایش ـ

و قول محکم و مردانه را جدی نمی گیرد

 

پرنده سیر باشد فکر سرمای زمستان نیست

و قحطی بهار و دانه را جدی نمی گیرد

 

کسی که بعد آغوشم نگاهش سمت دیگر رفت

شکستن پشت یک رایانه را جدی نمی گیرد...

 

* بعدن تغییر کرد.. با پیشنهاد آقای حسین غلامی...

 

چقدر خوب است که پایان من

خود تو هستی !!! ...

 

 

سحر بختیاری...

۱۹ دی ۸۹

[ یکشنبه 19 دی1389 ] [ 4:52 بعد از ظهر ] [ سحر... ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کلمات را دق مرگ نکن !
تو شاعر نمی شوی !!!...


دارم برای یک شروع ناتمام
تمام می شوم...

و اما تو :
آنقدر خوبی تو.. که می ترسم خدایت
هر روز قبل از من دلت را برده باشد...



ادعای شاعری نداشته و نخواهم داشت...
فقط دانش آموزم... همین!!!...


همه ی خط خطی های این وبلاگ متعلق به خودم می باشد.. درغیر این صورت حتمن ذکر شده است...


امکانات وب
خرید بک لینک