غزلخواب...

چیزی که بعد رفتنت از خود نداشتم/ تنها خودم که پیش خودت جا گذاشتم...

بیا روراست باشیم!...

 

دارم حس می کنم با من غریبی

دارم حس می کنم یک روز میری

دارم می بینمت هر شب تو خوابم

که رویاهامونو از ما می گیری

 

میری شاعر کنی احساس شهرو؟

میری از شهر آرامش بیاری؟

میری تو اون هوای سنگ آلود

دلت رو جای آیینه بذاری؟

 

هوای شهر اکسیژن نداره

نفس هاتو می گیره زود برگرد

خودت گفتی دلت رو برده.. تازه

غزل هاتم می میره... زود برگرد

 

دارم حس می کنم دیگه نمیای

دارم احساسمو بی پرده میگم

نه اینکه لرزشم از رفتن توست!

زمستونه... دسامون سرده.. میگم!

 

بیا دشمن ولی روراست باشیم

ندیم دست دروغ اشعارمونو

نذاریم روی دوش عشق حتی

یه لحظه از زمونه بارمونو ...

 

 

سحر بختیاری...

۲۶ آذر ۹۱

۱۶ دسامبر ۲۰۱۲/ فرانکفورت...

[ یکشنبه 26 آذر1391 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ سحر... ] [ ]
خطر...
 

 

ساکن خانه ای هستم در خیابانی که سالها پیش، از وسط یک جنگل و کلبه ی چوبی کنار رودخانه اش گذشته است..

خیابان ساکت و تاریکی که یک چراغ قرمز چشمک/زن، بدون لحظه ای توقف، تمام خیابان را پر کرده است از حس یک خطر..

این حس، شبها توی اتاقم می ریزد و صبح، قرمز ِ قرمز، بیدار می شوم...

 

برای پنجره های سپیدی که با دامن آبی شان، فقط برای خیابان می رقصند، پشت پرده های شبدوزی شده نشستن، روشن ترین راه برای زندگی در خاطرات سبز گذشته است...

 

سحر بختیاری..

۲۵ آذر ۹۱

فرانکفورت

از جاده های خاکی در دست احداث...

 

[ شنبه 25 آذر1391 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ سحر... ] [ ]
مثل خودت...
 

زیر دوشی که تکیه داده به تو

تکیه دادی به سینه ی دیوار

گردنت توی ذهن یک دار است

زندگی توی مشت یک اجبار

 

زیر دوشی که تکیه داده به تو

با سوالی که کرده درگیری

پاسخت را به خنده تن دادی

داری از زور خنده می میری

 

خنده ات را بخار می بلعد

می زند توی صورت شیشه

می نویسد به گریه: خوشبختم!

مثل دیوانه های زنجیری

 

توی این جنگ تن به تن نبض ِ

پنجره به شماره افتاده

دوش را در خودش رها کردی

می روی وان مرگ می گیری...

 

سحر بختیاری...

آبان ۹۱

فرانکفورت

Foto: مچکرم از همه ی دوستانی که روز تکراری تولدم را به یاد داشتند... :) ...

زیر دوشی که تکیه داده به تو
تکیه دادی به سینه ی دیوار
گردنت توی ذهن یک دار است
زندگی توی مشت یک اجبار

زیر دوشی که تکیه داده به تو
با سوالی که کرده درگیری
پاسخت را به خنده تن دادی
داری از زور خنده می میری

خنده ات را بخار می بلعد
می زند روی صورت شیشه
می نویسد به گریه : خوشبختم!
مثل دیوانه های زنجیری

وسط جنگ تن به تن نبض ِ
 پنجره به شماره افتاده
دوش را در خودش رها کردی
می روی وان مرگ می گیری...

سحر بختیاری...‎

همین شعر در این صفحه:

http://bojnord1400.blogfa.com/post-5519.aspx

 

[ یکشنبه 7 آبان1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ سحر... ] [ ]
خواب...

 

 

 

 

 

 

دوباره خواب، مرا می زند به خود انگار
دوباره خواب مرا دیده خواب لاکردار

به تخت بسته خودش را ..به لکنت/ افتاده
دوباره در سر خوابش ... که از خودش بیدار..

...

صدای عطر تو در تخت من به خود پیچید
کشیده دست مرا سمت سینه ی دیوار...

و باز پای مرا بی اراده زانو زد
بلند می شوم از پای خود از این اصرار

چقدر زیر نفس سینه ام به دل/ تنگ است
بیا و دست از این نبض خستگی بردار!

دوباره عطر بزن کوچه لب به لب بشود
که عطر تو بشود روی زنگ در تکرار

ب زنگ بسته ترین پنجره ببازد باز
بیا به سمت اتاقی که اولین دیدار..
 
 
چقدر عکس نگاهت پر از گناه من است
بزن به خواب خودت را فقط همین یک بار
 
بزن به خواب مرا با خودت تلاقی کن
و انتهای غزل را به خوابمان بسپار...
 


سحر بختیاری...
۱۷ تیر ۹۱

Samstag, 7. Juli 2012

...Frankfurt am Main


طرح از توماس بریل...
 
[ شنبه 17 تیر1391 ] [ 8:16 بعد از ظهر ] [ سحر... ] [ ]

 

گلو را وا کن و بالا بیاور غصه هایت را
حقیقت را بخور! تلخ است؛ اما سیر خواهی شد...

 

 


مریم جعفری آذرمانی
از کتاب" 68 ثانیه به اجرای

 این اپرا مانده است"...

همین!...

 

[ سه شنبه 23 خرداد1391 ] [ 5:39 بعد از ظهر ] [ سحر... ] [ ]
شهر قرمز...
 

سفر رسید.. دلم را گرفت ..با خود برد

به دست آهنی شهر بی ترانه سپرد

 

و پای سنگی یک اتفاق رنگارنگ

که سهم آبی من را از آسمانم خورد↓

 

به خواب امشب من بی اجازه افتاده

و کرده شیشه ی احساس شعر من را خرد

 

همان که عاشق میدان شهر قرمز شد

به جان کوچه ی آبیّ مان قسم می خورد!

 

کنار پنجره بودم که شب سفر آمد

تورا گرفت؛ سحر تا همیشه در من مرد...

 

 همین!...

 

سحر بختیاری...

اردی بهشت ۹۱

 

 

 

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 2:38 قبل از ظهر ] [ سحر... ] [ ]
همیشه باش...

 

 

Klicken für Bild in voller Größe

 

سلام شکلات ترین رویای صورتی کودکی

سلام پرواز آبی کودکانه

چه زود مثله پفک توی دهان زمان آب شدی

چه شور بودی و چسبنده

چه گرد بودی مثله توپم که

  همیشه دلم میخواست به مهدی *بدمش

و شکل عروسکم بنفش و کوچک

مهدی عروسکم را هم دوست داشت

 

چه قدر بوی بوسیدن جوجه اردکم را می دادی

وقتی یواشکی از برنجای کوپنی توی ظرفش می ریختم

و خودم ، خودم رو از سهم پلوی اون روز محروم می کردم.

 

مثله گلدون شبدر پدرجان ، جلوی پنجره اتاق

چه قدر دوست داشتم تورو به همه ببخشم

 به هر کسی که دلش تنگ بود

از بس مهربون بودی

اونقدر بخشیدمت

تا بزرگ شدی

و دیگه توی چشمهای من جا نشدی

هر جا هستی قشنگ باش

زیاد باش

شور و شیرین

بنفش باش و آبی

همیشه باش...

 

 

سحر...

تیر   ۸۹

........................................

* برادرزادم

 

 

 

[ دوشنبه 7 تیر1389 ] [ 12:54 بعد از ظهر ] [ سحر... ] [ ]